تنها یک روز است که رفته اما دل اسمان این شهر نیز گرفته
این شهر دلش را به نور خورشید بسته چشمانش می ریزد بران را دسته دسته
قلب اسمان از نبودت شکسته به یادت در دلش جاری می شود ارامشی اهسته اهسته
این شهر نیز عاشقانه دوستت دارد که برایت اسمانش حال و هوای بارانی دارد
تا وقتی دلم تو را دارد شعر ها پایانی ندارد
با یادت هر غمی از یادم می رود زندگی با تمام وجودبه سویم می دود
قلبم با تکرار نام تو غرق ارامش می شود دل برای دیدنت پره خواهش می شود
خدایا به تو میسپارمش بگزار شوم فدای هر قدمش
از فردا می شود این شهر بیگانه دل می زند در هر خانه
کل لحظه ها را برایت خواهم کرد دیوانه اسمان نیز خواهد گریست عاشقانه
من و این شهر بی تو ویرانه منتظرت می مانیم بی صبرانه
امسال مسافرت هست قلبمان شهر کودکی های یارم کرمان
میسپارم عشقم ر به خدایمان فدای لحظه های دلتنگیمان
بیدار خواهد ماند در راهت چشهایمان چشم های منو این شهر بی تو ویران
به یادت می رود بی کسی از یادمان من و این شهر منتظریم برای روز دیدارمان
یار من پشت ان چشمان بارانیست که بدونش دلم همچو زندانیست
که سراسر تاریکیست عشقت چه عشقیست
که گاهی به قلبم گفتم بایست که یارت نهایت پاکیست