از نبود عشق خستم عشق را در نام پاکت جستم
راه هر عشقی به جز تو را بستم بگو فداییم کیست بگویم من هستم
لحظه های بی یادت را شکستم با لحظه های با تو بودن قرار عشق بستم
گاهی چشمان باران تنهایست گاهی لبان محتاج قطره ابیست
که برای عشق پاکی جاریست که وجودی در راهش فداییست
لحظه ای عشق پر از بی قراریست زندگی با سختی ها عالیست
وقتی هم چنان قطر ای عشق در دلت باقیست فدا کن برایش جانت را که این خود عاشقیست
وقتی چشمان تو رادیدم گلی از جنس بهشتی چیدم
با یادت به اعماق عشق رسیدم دیوانه وار برای جان سپردن دویدم
زندگی را در قلب پاکت دیدم فقط یک جمله از قلبم شنیدم
گفت که من بی تو مردم
در نبودت خاکی نشست روی قلبم که پاک شد با اشکانم هر دم
وقتی خاطرات بی تو را مرور کردم فهمیدم از زندگی چقدر سردم
قلبم را به دستان تو سپردم غرور را از یاد خود بردم
من قسمی از جنس پاکی عشق خوردم تا جان دارم سراسیمه برای تو مردم
روز های بارانی صدای اشک هاییست که پر از درد بی قراریست
من بی تو لحظه های اوج بارانم که با چشمانم برایت میخوانم
تا نفسی باقیست در راهت می مانم زندگی را در پس چشمانت میدانم
عاشقم بگزار فدا کنم برایت این جانم که به عشق توست که این گونه میخوانم