عشق در چشمان تو جامانده عاشقی برایت هزاران شعر خوانده
گاهی می شود قلبم از عشقت درمانده جودم با نفس های تو زنده مانده
اسمان پاکی را از دستان تو خوانده باران در حیرت چشمان پاک تو مانده
خورشید در روشنایی وجودت پنهان مانده زمین زیر پای پاکت داستانی از عشق خوانده
زندگی در چشمانی جاریست که پر از عشق و پاکیست
به یاد تو بودن برایم بهشتیست که درمان درد های بی کسیست
گاهی می پرسم خدایا جنس عشق از چیست که حتی جانم نیز برای قدم هایش قربانیست
اری عشقمن همان کسیست که جانم در راهش یک فداییست
از دریای بی کسی ها با چشمانی پر از دلواپسی ها
با تو رسید دلم به ساحل امن عاشقی تو همان از جنس عشق قایقی
بیا با من باش دقایقی که حتی به فدا کردن جانم برایت لایقی
کاش دلم شود دست پاکی درازشود زیر ان پاهای خاکی
زندگی از من نشود شاکی بمیرم برایش با نهایت بی باکی
قلبم نشود اسیر این زمین خاکی پرواز بگیر به سوی ان یار پاکی
بگزار بزنم روی ان غرور لاکی که مرا میخواهد دور کند از چنین عشق پاکی
یکی شد برایم هستی و جان بدون او می شد کل لحظه ها ویران
قلبم می گوید برایش شعری از جنس عشق بخوان دلم می گوید هر لحظه به یادش بمان
انگار زندگی جاریست پشت ان چشمان یک جان داریم ان هم فدای عشقمان