به قطره های باران بنگر مرا با خود به اوج عشق ببر
امدی و شدی برایم دلبر بیا و از راه قلبم بگزر
لحظه های بی کسی را از یادم ببر مرا با عشقت به سوی اسمان عشق ببر
فدای ان نگرانی های بی بهانه فدای ان چشمان پر ترانه
بگزار فدا شوم برایت عاشقانه بگزار زیر پایم له شود این غرور ویرانه
عشق تو بوده ارامش این خانه از ان زمانی که شد دل برایت دیوانه
قسم خورد که نشود عاشق هیچ بیگانه
وقتی قلبم هوای تو را دارد از اسمان قطره های عشق می بارد
یادت در وجودم تخم عشق می کارد مرا به سوی تو می ارد
دل عزیز تر از تو کسی ندارد تا نفسی باقیست دوستت دارد
چشمانش بیکران نوریست دستانش اسمان پاکیست
دلم در راهش قربانیست چشمانم در شب های بی او بارانیست
سوال قلبم از من چیست ارامش بی کرانم از کیست
جانم فدای خاک پای عشقیست که تمام وجودش باوفاییست
با لحظه هایی از جنس عاشقانه با اشک هایی از نوع شاعرانه
با عشقی به بزرگی بیکران با صبر هایی از جنس عاشقان
به امید دیدن ماهمان خود را زدیم به ان خیابان
که بود جای رد پایش تمام قلبم شده جایش